s
موضوع سخنرانی : پيوند عاشورا و ظهور
عنوان بخش : حضرت عباس(ع) و امام زمان(عج)
کلمات کلیدی :

10. آخر مکارم‌الاخلاق توي کربلا حضرت عباسه(ع)، حضرت زينبه(س)، اين‌ها هستند. مي‌خردشون. اين‌ها با چه کسي قرارداد مي‌نويسند؟ با حضرت زهرا(س). «يا بُنَيّ! پاشو بريم.» حضرت عباس(ع) رو به پسري خريد. بعد توي صحراي محشر، حضرت زهرا(س) اين همه ظلم به اهل بيت(ع) شده... فکر نکنيد! مي‌دونيد چي رو مي‌بره علم مي‌کنه؟ اميرالمؤمنين(ع) مي‌گه: «يا زهرا! حالا نوبت، نوبت تويه، پاشو!» مي‌گه مثل پرنده‌اي که دانه بر ميچينه از روي زمين، جدا مي‌کنه حضرت زهرا(س) آدم‌ها رو از توي صحراي محشر مي‌دونيد چي رو علم مي‌کنه ديگه؟ دست‌هاي بريده‌ي عباس رو؛ خداي ادب، خداي احترام، بزرگ احترام رو. نه چون داداش امام حسينه، نه. جمع کرد داداش‌هاش رو، گفت: «ببينيد!» گفتن: «بله؟» گفتش: «حواستون باشه ها! حواستون باشه يک وقت نگيد ما داداش‌هاي حسين‌بن‌علي(ع) هستيم. او فرزند زهرا(س) است. بياييد بيعت کنيم تا ما زنده‌ايم، فکر به ميدون رفتن هم نکنه.»

بعد مي‌دونيد حضرت عباس(ع) چي کار کرد؟ دونه دونه داداش‌هاش رو اول از خودش فرستاد. مي‌دوني براي چي؟ همون داستان عابس؛ گفت:«برن پرپرشدنشون رو ببينم، آتيش بگيرم، بفهمم يه خرده شبيه امامم بشم.» چقدر دوست داشتي شبيه امام زمانت بشي؟ راهکارش بگم چيه؟ مي‌خواي يک کاري بکني، بگو: «اگه اميرالمؤمنين(ع) بود، اين کار رو مي‌کرد يا نه؟» مي‌خواي زيراب يه نفر رو بزني، بگو: «اگر علي(ع) بود اين کار رو مي‌کرد؟» مي‌خواي دروغ بگي، بگو: «اگه علي(ع) بود اين کار رو مي‌کرد؟» مي‌خواي تهمت بزني، بگو: «اگر علي(ع) بود اين کار رو مي‌کرد؟» محک بزن، با چي؟ با معيار، با خط‌کش. چه کساني هستند؟ اهل بيت‌اند. بگو: «اگه بود، اين کار رو مي‌کرد؟» ببين چقدر دوست داره شبيه امام زمانش بشه. مي‌گه: «من که اين جوري نمي‌شم، بذار دوست دارم يه خرده از اون داغ رو به دلم بردارم. داداشم! تو اول برو. تو اول برو ميدان.» بعد اين تاريخ طبري احمق توي تاريخش نوشته: «عباس مي‌خواست_يکي از اين شبهه‌ها مي‌گه_عباس مي‌خواست ارث داداش‌هاش برسه به او!» خب، اين ميفهمه؟ اين که اين جوري فکر مي‌کنه، امام زمان ميفهمه؟ توي همون خريت خودش مي‌مونه و ميميره. ضرر هم نکردند ها! ضرر هم نکردند ها! الآن توي نعمات الهي غرق‌اند. اين‌ها هستند که توي ابديت آتيش دارند مي‌سوزند.

عزيز من! جريان امام زمان(عج)، بي‌تفاوت نمي‌پذيرد. آدم بي‌تفاوت و صفر نمي‌خواهد. مثبت و منفي‌ات رو بايد مشخص بکني. زبير داستانش رو ده‌ها بار گفتم. به خدا، زبير آدم عادي‌اي نيست. داستان زبير، تن من رو ميلرزونه. زبير توي جريان غصب خلافت، تنها کسي است که در جريان هجوم به خانه‌ي حضرت زهرا(س) شمشير کشيد در دفاع از حضرت زهرا(س). تنها کسي که شمشير مي‌کشه، زبيره، که پاش سر مي‌خوره، مي‌افته زمين و خلع سلاحش مي‌کنند. تاريخ نقل کرده، تنها کسي که شمشير کشيد، زبير بود. زبير توي شوراي 6 نفره، خودش از کانديداهاي خلافت بود. گفت: «جايي که علي(ع) باشه، من کانديدا باشم؟» رفت کنار. زبيري که حضرت زهرا(س) گفت: «وصي خودم قرارش بدم، برام تابوت درست کنه. تابوت جداره دار مي‌خوام.» تابوت عربي گفتيم برانکار بود. اين زبير با مال حروم و حب فرزند... مي‌دوني به چه مرحله‌اي رسيده بود؟ «ما زال الزّبير رجُلاً منّا اهلَ البيتِ»؛ «چيزي نمونده بود زبير يکي از ما اهل بيت بشه.» عجب! بابا تو رو قرآن،

دقيقه‌ي 75 تا 80

مثل سلمان بشه. «سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ» «حتّي نشا ابنه المشيومُ عبدالله» «تا اين پسر شومش، عبدالله، بزرگ شد.»

عبدالله بن زبير، روز جنگ جمل، جلوي اميرالمؤمنين(ع) ايستاده بود. ببينيم چي شده؟ اين آدم قرار بود توي اهل بيت(ع) باشه. توي جنگ، جلوي چه کسي وايستاده؟ الله اکبر! تو رو خدا به اين فکر کن! مبادا من اين جوري سقوط بکنم، که تازه انگشت کوچيکه‌ي زبير نيستم. پس محتمله. عزيز من! فواره هر چي بره بالاتر، سقوطش هم دردناک‌تره. حواست باشه! وايستاده بود جلوي اميرالمؤمنين(ع). اميرالمؤمنين(ع) خواست بخردش. گفت: «حيفه زبير! رفيقمون بوده. با هم جنگيديم پاي رکاب پيامبر(ص). هوامون رو داشته، جايي که خيلي‌ها هوامون رو نداشتند.» يه نفر پيغام فرستاد، گفت: «يادته زبير؟ با پيامبر(ص) بوديم، پيامبر(ص) بهت هشدار داد: يه روزي ميرسه جلوي علي وايمي‌ايستي؟ زبير! جهنمي ميشي.» زبير تنش لرزيد، داشت برميگشت، اين پسرش برگشت گفت: «ها؟ چيه زبير؟ ترسيدي، مگه نه؟ سيفالاسلام! ترسيدي؟» سر لج نندازندت ها! سر خريت نندازندت ها! سر تعصب نندازندت ها! اين‌ها نقطه‌ي سقوطه! «ها چيه؟ از ذوالفقار ميترسي، نه؟» اصلا من فکر مي‌کنم، حدس مي‌زنم اين جوري حرف زد: «سيف‌الاسلام از علي(ع) مي‌ترسي. نه؟ مي‌ترسي دو شقه‌ات کنه؟» خريتش گل کرد، سوار اسب شد، شمشير کشيد، تاخت سمت خيمه‌ي امام زمانش. اومد جلو. اومد جلو، خواستند بندازندش، اميرالمؤمنين(ع) گفت: «کاريش نداشته باشيد! اين پيرمرد رو ول کنيد!» اومد جلوي خيمه، به قول امروزي‌ها موتورسواري، يک تک چرخي هم زد با اسبش. بعد برگشت رفت، کسي هم نکشت. از جنگ هم رفت بيرون. گوش کنيد! از جنگ هم رفت بيرون. زدند انداختندش! چه کساني؟ خود بني‌اميه که توي سپاه جمل بودند. چرا؟ چون زبير، ببين زبير معيار بود، منِ آدم عادي نبود. 1.000 نفر گوششون و چشمشون به دهن زبير بود. زبير اگه سقوط مي‌کرد، خيلي‌ها سقوط مي‌کردند. زبير اگه برميگشت، خيلي‌ها برميگشتند.

توي جنگ صفين، خيلي‌ها منتظر بودند ببينند عمار کدوم‌وَريه؟ عمار رو کي ميکشه؟ چون عمار شاخص بود، که اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «اين عمار؟» يعني آدم عادي نبود، عزيز من! يه موقع من خطا مي‌کنم، يه موقع يه مسئول يک کشور خطا مي‌کنه. اون آدم عادي نيست. مي‌گه: «اي بابا! اين از اول با خود همين انقلابشون بود.» زبير از اول با انقلابشون بود، زدند کشتندش. ديدند خطرناک شده. داره ميره، زدند کشتندش. بعد از جنگ، اميرالمؤمنين(ع) بالاي جنازه‌اش وايستاد اشک ريخت، دلش سوخت. بعد فرمود: «القاتل و المقتول کلاهما في النار»؛ «هم کسي که اين رو کشته و هم خود زبير، در آتشند.» از اينکه گفت: «القاتل»، قاتلش هم توي آتيشه. مي‌فهميم قاتلش هم آدم نخاله‌اي بوده. يکي از همون‌ها بوده، نکته: زبير که شمشير نزد، براي چي توي ناره؟ بگم چرا؟ براي اينکه خنثي رفت. مي‌دوني کِي زبير بهشتي مي‌شد؟ مثل چه کسي مي‌شد؟ باريک الله! مثل حر مي‌شد. از اونوَر سپاه کند. نگفت: «من ميرم»، رسيد اين طرف، اومد اين‌وَر، همه‌ي پرونده صفر صفر شد. خلافيِ حر صفر صفر. نمره مثبت گرفت.

توي جنگ، توي تاريخ نقل شده، بعد از اينکه ماجراي علي اصغر(ع) پيش آمد، خيلي حادثه‌ي عظيميه؛ ديگه بر حيوان هم حجت رو تمام مي‌کنه. بعضي‌ها توي سپاه عمر سعد بودند، تنشون لرزيد. خجالت کشيدند حتي بيايند سمت امام حسين(ع). توي خود سپاه عمر سعد شروع کردند به کشتن. اون‌ها هم حساب ميشند. اون‌ها هم حساب ميشند. دقيقه‌ي 90 برگشته. وقتي مي‌اومدند... ببين تو رو خدا! ببين، اون نمياد که به زور يکي رو ببره جهنم که! اون مي‌خواد همه رو نجات بده.

وقتي اومد بالاي سر حضرت اباعبدالله(ع)، حضرت بهش گفت: «برو! من خودم خون از بدنم زياد رفته، چيز ديگه‌اي زنده نمي‌مونم. بذار عادي تموم کنم. برو! نکن اين کار رو!» دلش مي‌سوزه واسه‌اش. 12 نفر اومدند، حضرت منصرفشون کرد. توي مقاتل اومده. گفت: «بريد! بريد، من هيچ چيز ازم نمونده. تمام تنم زخمه. نا ندارم پاشم. برو!» اما نرفت.

دقيقه‌ي 80 تا 85

«و الشِّمْرُ جالِسٌ على صدْرِه» همين و نه بيشتر. آقا! چرا نه بيشتر؟ من دوست ندارم يه نفر کشته شدن امام زمانم رو برام تعريف کنه. نمي‌تونم. اما خوشم مياد يه نفر کشته شدن عباس(ع) رو برام تعريف کنه. ريزِ ريز تعريف کنه، چرا؟ چون دوست دارم شبيه اون بشم. به خاطر همين، وقتي داشتند روضه‌ي بازِ حضرت عباس(ع) رو مي‌خوندند، اون روحاني، اون عالم بزرگوار بلند شد، داد زد گفت: «اين‌ها رو از کجا داري تعريف مي‌کني؟» شب خود حضرت عباس(ع) رو توي خواب ديد. حضرت عباس(ع) گفت: «چرا جلوش رو گرفتي؟ کجا بودي وقتي دست راستم رو انداختند، وقتي دست چپمم رو انداختند؟ وقتي از اسب به زمين افتادم، در حالي که دست نداشتم؟» روضه‌ي باز رو خود عباس(ع) خوند. روضه‌ي باز را مي‌خوانيم براي کسي که براي امام زمان جان داده، تا ياد بگيريم اين جوري پاش وايستيم، دست بديم، سر بديم، اما حرف امام زمان زمين نيفته.

امام زمان به يل سپاهش، يکي از ابتدايي‌ترين کارها رو گفته برو انجام بده: «برو آب بيار!» ما بوديم: «نه! آب هم شد کار؟ برم آب بيارم؟ بگو برم سر عمر سعد رو برات بيارم.» حرف امام زمان چيه؟ يک کلمه‌ي دوحرفي. چي؟ «آب.» رفته بياره. گوش کن! خيانت مي‌کني توي حرف امام زمان؟ مي‌خوره آب رو؟ نمي‌خوره که! حالا مي‌فهمي چه اتفاقي افتاده؟ بعد ريخته توي مشک، داره مياد. گوش کن! دست راست رو انداختند؛ انداختند که انداختند. چي نيفتاده هنوز زمين؟ (بگيد) «آب.» حرف امام زمان، آبه. آقا! آب مهمه؟ نه والله! چرا مهم شده؟ چون حرف امام زمانه. دست راستش افتاد، گفت: «واللّه» (از لفظ جلاله قسم خورد.) «واللّه اِن قَطعتموا يَميني اني احامي ابداً عَن ديني». دست چپ رو انداختند، گفت: «به درک که افتاد». چي نبايد زمين بيفته؟حرف امام زمان: «آب.» ماجرا اونجا سخت مي‌شه که آب به زمين مي‌ريزه. آب نيست، عزيز من! حرف امام زمانه روي زمين افتاد. شرمند شد، گفت: «من چي؟ کجا بيام؟ چي بگم من؟ يه کار بهم سپردي، نتونستم انجام بدم.» الله اکبر!

عزيز دل من! به اين فکر کن، اگر عباس‌بن‌علي(ع)، يل سپاه امام حسين(ع)، ظهرالولايه؛ پشت ولايت، اگر امروز زنده بود، کدوم کارِ زمين افتاده‌ي حجت‌بن‌الحسن‌العسگري(عج) رو برمي‌داشت؟ به اين فکر کن! قرار نيست من بهت بگم. چرا؟ چون آدم‌ها با هم فرق مي‌کنند. همه که عباس نيستند. يکي قراره زبير باشه، يکي قراره حرّ باشه، يکي قراره سعيد باشه، يکي هم قراره ضحاک بن عبدالله مشرقي باشه، که تا قبل از حضرت عبدالله(ع) توي حادثه بود. 2 نفر مونده بودند: امام حسين(ع) و اون پسر بچه، عبدالله. گفت:«حسين! ديگه بودنم فايده نداره. اجازه بدم برم.» گفت: «آخه چه جوري ميخواي بري؟» گفت: «يه اسبي قايم کردم توي خيمه‌ها.» مي‌دونيد اين ضحاک کي رفت؟ همون موقعي که اون اسب رو قايمش کرد رفت. همون موقع رفت. گفت: «برو، ولي اون قدر دور شو که کسي صداي، که صداي من به تو نرسه، صداي مظلوميتم. برو، دور شو!» داستان حضرت عباس(ع) اينه، عزيز من!

اطلاعات بخش
فایل ویدئو : دانلود فایل صوتی : دانلود
تعداد بازدید : 144 شماره بخش : 10
آیات قرآنی : ندارد (-)
بخش ها

شبهات مربوط به شهادت حضرت زهرا(س)

زمان : 1393/01/13
مکان : تهران

نشانه ها و درمان نفاق

زمان : 1394/01/06
مکان : تهران، حسينيه جواهري

شبهات مربوط به شهادت حضرت زهرا(س)

زمان : 1393/01/11
مکان : تهران

شبهات مربوط به شهادت حضرت زهرا(س)

زمان : 1393/01/12
مکان : تهران