s
موضوع سخنرانی : اثبات ولايت امام علي(ع)
عنوان بخش : اثبات ولايت امام علي(ع)؛ روايات اهل سنت
کلمات کلیدی :

4. باز دوباره در الامامه و السياسة، جلد 1، صفحه‌ي 18. تاريخ يعقوبي، جلد 2، صفحه‌ي 125 «فَاخْتَارُونِي عَلَيْهِمْ وَالِياً وَ لِأُمُورِهِمْ رَاعِيا» باز دوباره ابوبکر گفته. عجب! ابن حَبان در کتاب سقاط خودش مي‌گه. خوب دقت کنيد. ابوبکر به عثمان گفت: «بنويس». اين شاهکاره. يعني اين‌ رو بايد توي تاريخ ثبت مي‌شده. خدا شاهده تا حجت تمام بشه. ابوبکر به عثمان گفت: بنويس. کِيه؟ لحظه‌ي احتضار، جان دادن ابوبکر. که عثمان رو آورده، مي‌گه يه چيزي مي‌گم بنويس. اين ‌رو قياس بکنيد با اوني که پيامبر(ص) درحال رحلت بود گفت: «يه کاغذ بياريد چي کار کنم؟ بنويسم». اين عين همونه شرايط. يه نفر در حال مرگه که مسئوله. يکي رو گفته: «بيا بنويس». خب چي شده؟ اين سفارشي است به مسلمانان. اما بعد، تا گفت « و اما بعد»، حالا ادامه‌ي روايت رو بگذريم. بيهوش شد. حالش خيلي بد بود. هي بيهوش مي‌شد، هي به هوش مي‌اومد. هي بيهوش مي‌شد، هي به هوش مي‌اومد. اومد دوباره. عثمان نوشته را ادامه داد بعد گفتش که عمربن‌ خطاب را جانشين خودم بر شما قرار دادم.» سپس ابوبکر به هوش آمد. ابوبکر بيهوش شد اول. گفت و اما بعد، افتاد. عثمان نوشت: و اما بعد عمر را جانشين خود قرار دادم. بعد دوباره به هوش اومد. گفت چي نوشتي؟ «گفت: آنچه نوشتي برايم بخوان. عثمان خواند و نام عمر را برد، ابوبکر تکبيرگويان گفت: الله اکبر. به عثمان گفت: خدا تو را پاداش نيکو دهد.» گفت: همون چيزي که من مي‌خواستم تو نوشتي. آن گاه ابوبکر دست‌ها را بلند کرد. گفت: «خداوندا من عمر را بدون اجازه‌ي پيامبرت جانشين قرار دادم. جز صلاح آنان و جلوگيري از فتنه قصدي نداشتم.» «اللّهم وليته بغير امر نبيک»؛ «بدون اجازه‌ي پيامبرت». وليته. چي کارش کردم؟ خليفه‌اش کردم. اينجا وَلَيَ چي مي‌شه؟ تو خود آگاه‌تري که من در آستانه‌ي سفرم. پس تلاش کرده تا بهترين و نيرومندترين آنان را که حريص بر پيشرفت آنان باشد برگزينم. او را از جانشينان هدايت‌گر، که از پيامبر رحمت و صالحان پيروي نمايد، قرار ده و مردم را شايسته رهبري او بگردان و نيز اين عهدنامه را براي مسلمانان شام و فرماندهان ارتش فرستاد و به آن‌ها گوشزد نمود که بهترين فرد از ميان شما را امير و رهبر شما قرار دادم. باز دوباره «وليت عليهم خيرا لهم». باز دوباره وَلَيَ رو به معني... سقاط جلد 2، صفحه‌ي 193،192. 
ابن اثير... سؤال؟ نگاه کنيد خليفه‌ي اول تشخيص داده اگر همين جوري ول کنه بره، مردم چي مي‌شن؟ قاطي مي‌کنن. درسته؟ فلذا گفته من بهترينشون رو... درحالت مرگ بود هي به هوش مي‌اومد مي‌گفت: «بنويس. سريع که اين‌ها از دست نرن فلان اين‌ها». من بر اين مبنا تشخيص مي‌دم که ببخشيد ‌ها! بهتون برمي‌خوره، تاريخ دارم مي‌خونم، تشخيص مي‌دم که دو حالت بيشتر نداره، يا فهم و آينده‌انديشي و دورانديشي و آينده‌نگر بودن ابي‌بکر از پيامبر(ص) خيلي بيشتره. چون پيامبر(ص) به فکرش نرسيد که بنويسه: «بعد من علي(ع)»، اصلا «بعد من ابوبکر». 
دقيقه‌ي 45 تا 50
بگه «اين همه دعوا درست نشه» که دعواها درست شد. پيامبر(ص) نفهميد، ابوبکر فهميد؟ معنيش اين مي‌شه ديگه؟ او فهميد. پيامبر(ص) هم در حال احتضار بود اين ‌هم در حال احتضار بود. تازه پيامبر(ص) قبلا سالم بود چند جا گفته، فکر نکنيد فقط روز غدير گفته. اون‌ها رو من مي‌ذارم کنار. معني اين مي‌شه. يا پيامبر(ص) از ابي‌بکر کمتر مي‌فهميد يا پيامبر(ص) هم گفته است. اين ‌رو جواب من‌ رو بدن. برن فکرهاشون رو بکنن. صد سال هم وقت دارن فکر کنند. اگر عمرشون اجازه بده. 
از اين دو حالت خارج نيست. يا فهم نعوذ بالله و شعور ابوبکر از پيامبر(ص) بيشتر بوده، آينده نگريش؟ يا پيامبر(ص) هم گفته بوده؟ پيامبري که يه دقيقه ول نمي‌کرد، مي‌خواست از مدينه بره بيرون يه نفر جانشين مي‌ذاشت. کلا گفت: «ولش کنيد هرچي عشقتون مي‌کشه، هر‌کاري مي‌خوايد بکنيد». دعوا شد، جنگ شد. 15هزار نفر اونجا مردن. نمي‌دونم کي، کجا حمله شد به خانه‌ي حضرت زهرا(س). همين الآن شيعه، اون سنيه، اون يارو وهابي مي‌گه شيعه بکشم، همه‌ي اين‌ها گردن پيغمبره. آره ديگه. همه‌ي اين‌ها گردن پيغمبره، چرا؟ چون اگه همون لحظه مي‌گفت: «بابا نگاه کنيد بعد من ابوبکر». اين دعواها نمي‌افتاد که الآن مي‌گن نه ابوبکر نبوده. پيامبر(ص) تشخيص نمي‌داده، ابوبکر تشخيص مي‌داده! يا اينه يا اينه يا ديگه يا اينکه... نه پيامبر(ص) تشخيص داده گفته، ما هم مي‌گيم همينه. داريم اثبات هم مي‌کنيم. کار به جايي مي‌رسه که تعصب خودم رو از رسول الله(ص) بالاتر مي‌دانم؟ آي درد، آي درد جهل همينه. اون دنيا رسول الله(ص) دستت رو مي‌گيره؟ نه جهلت. از پله برقي بيا پايين. 
ابن اثير جزري مي‌نويسد که خليفه‌ي اول بعد از انتصاب عمر به جانشيني خود به فرماندهان سپاه اين چنين نوشت: ابوبکر در نامه به فرماندهان ارتش نوشت: «عمر را بر شما جانشين قرار دادم.»؛ «ولَّيتُ عليکم عمر». آي فرماندهان ارتش خبر داشته باشيد، عمر رفيقتونه ها! مياد اونجا با تير نزنينش. و در اين کار جز خيرخواهي براي مسلمين نخواستم. سپس ابوبکر از دنيا رفت و شب بدنش دفن شد. معجم جامع الوصول في الاحاديث الرسول، جلد 4، صفحه‌ي 109. 
ابن ابي‌شيبه مي‌نويسه: وقتي که مرگ ابوبکر فرا رسيد کسي را نزد عمر فرستاد تا وي را جانشين خودش قرار دهد. مردم اعتراض کرده و گفتند. خوب دقت کنيد! انساني خشن و تندخو را جانشين مي‌کني؟ و اگر او را بر ما مسلط نمايي خشن‌تر هم خواهد شد. و چون خدا را ديدار کني چه پاسخي براي جانشين کردن عمر خواهي داشت؟ابن ابي شيبه، المصنف، جلد 8، صفحه ي 574. نميري توي تاريخ مدينه منوره، صفحه‌ي 671 کلمه‌اي که استفاده کرده اينه «و لو قد ولينا». باز وَلَيَ اون رو داري رهبر ما مي‌کني و اينجا چي شد؟ وَلَيَ يعني دوستي نيست. 
حالا اين‌ها رو ولشون کن. از ابن تيميه بگم. باباي وهابي‌ها. ايشون هم دو جا اين گاف رو داده. يعني حقيقت رو گفته. نمي‌شه ديگه. يه جايي رو وَرميري يه جاي ديگه صداش درمياد. يه جارو قُر کني يه جاي ديگه دبه مي‌شه. مي‌گه: «زماني که ابوبکر عمر را به جانشيني انتخاب کرد «و لِمَا اسْتَخْلَفَه»‏ ابوبکر جانشين... برخي از اين انتخاب ناراحت شدند طلحه گفت: جواب خدا را بر جانشين قرار دادن عمر چگونه خواهي داد؟ آن هنگام به ملاقات او بروي و از تو سؤال شود که چرا فردي خشن و بداخلاق را بر مردم مسلط کرده‌اي؟ منهاج السنة النبويه، جلد 6، صفحه‌ي 155. جالبه! کلمه‌اي که استفاده کرده براي جانشين قراردادن از وَلَيَ استفاده کرده. 
ابن تيميه. «وليتَها». آقاي ابن تيميه که باباي اين وهابي‌هايي، چي شد؟ «نه فقط اين‌جا»، خوبه بدونيد که درجاي ديگه جلد 6، صفحه‌ي 155 يعني در دو جا جلد 7، صفحه‌ي 461 و جلد 6، صفحه‌ي 155، همين وَلَيَ رو آورده به معني جانشيني و خلافت. نه. فقط ولي براي علي(ع) استفاده بشه مي‌شه دوستي! جالبه کلماتي که پيامبر(ص) استفاده کرده اصلا امکان نداره از توش دوستي دربياد. «آيا من از شما نسبت به شما دوست‌تر نيستم؟» اين جوري مي‌شه؟ «صاحب اختيار نيستم». «از مادرتون بيشتر صاحب اختيارتون نيستم؟ از پدرتون صاحب اختيارتون نيستم؟ از نفس خودتون بيشتر صاحب اختيار نيستم؟» گفتند: «بله». گفت: «پس هر کي من صاحب اختيار اويم، علي(ع) صاحب اختيارشه.» يعني تمام مراتبي که من دارم علي(ع) هم داره. «نه، براي علي(ع) اين معني رو نمي‌ده»، عيبي نداره. 
بلاذري در انساب الاشراف مي‌نويسه: «عمر پس از به خلافت رسيدنش خطبه خواند و بعد از حمد و ثناي الهي گفت
دقيقه‌ي 50 تا 55 
من بر شما خليفه شده‌ام و اگر اميد نداشتم که بهترين و نيرومندترين و سخت‌گيرترين در امور زندگي بر شما باشم اين مسؤوليت را نمي‌پذيرفتم.» انساب الاشراف، جلد 3، صفحه‌ي 412. «وَلَّيْتُ عَلَيْکُم». خود عمر مي‌گه. «وَلَّيْتُ عَلَيْکُم»؛ «من خليفه‌تون شدم». تاريخ طبري، جلد 2 ، صفحه‌ي 490، البداية و النهاية، جلد 7، صفحه‌ي 79، مي‌گه: «عمر در ماه ذي‌الحجة از شام بازگشت و هنگام مراجعت خطبه‌اي خواند و در آن پس از حمد و ثناي الهي گفت: «اِنّي قَدْ وَلَّيْتُ عَلَيْكُم» بدانيد بر شما به راستي ولايت يافتم و با خود عهد کردم که اگر خدا خواست بين شما به عدالت رفتار کنم.» اينجا ولي همه‌اش مي‌شه ولايت. اين‌ها که بگن مي‌شه ولايت اين طرف که براي علي(ع) باشه مي‌شه دوستي! در حالي که اين جا‌ها اگه آدم بخواد ور بره بيشتر مي‌تونه وربره. ديگه پيامبر(ص) چي بايد مي‌گفت؟ 
در يوم الدار «اِنَّ هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي»‏ که خود تاريخ اهل سنت نقل کرده. خَلِيفَتِي. ديگه چي بايد بگه؟ گفت: «بابا اين واسه من مثل هارونه(ع) براي موسي(ع)». بعد توي قرآن نوشته: «اي هارون(ع)! حضرت موسي(ع) اخْلُفْنِي، «هَارُونَ اخْلُفْنِي» (اعراف/142)؛ «خليفه‌ي من باش». عجب! اومدند گفتند: «نه هارون(ع) زودتر از حضرت موسي(ع) مرده، اما حضرت علي(ع) بعد از هارونه(ع)». خوب بيا يه چيز ديگه‌اي بگيم. اصلا بيايم به موسي(ع) بگيم. بگيم موسي(ع) 130 و خرده‌اي سال عمر کرد، پيامبر(ص) 63 سال. حضرت هارون(ع) 12.543 تا تار مو داشت، حضرت علي(ع) 12.544 تا تار مو داشت. حضرت هارون(ع) توي تورات گفته او گوساله رو درست کرد. ها؟ اصلا پس حضرت علي(ع) عامل فتنه بود. ما هم بيايم اين رو بگيم؟ بابا پيامبر(ص) مي‌گه اون هاروني که توي قرآنه. توي قرآن کجا گفته هارون(ع) زودتر از موسي(ع) مرده؟ بعد اين‌ها فکر کردن مي‌گي: «آقا طرف مثل شير مي‌مونه»، فکر کردن مثلا بايد دندون‌هاش هم مثل شير باشه. گوش‌هاش هم... بابا وقتي يه چيزي رو تشبيه مي‌کني. خب يه وجه شباهت رو بايد ببيني. وجه شباهت هارون(ع) خلافتشه، جانشينيشه. اون ‌هم اوني که توي قرآن گفته نه اوني که توي توراته. 
تورات رو بخواي قبول داشته باشي حضرت هارون(ع) دو قرون نمي‌ارزه. چون سامري خود حضرت هارونه(ع) توي تورات... چه کردند پيروان حضرت موسي(ع)؟ خليفه‌ي خدا رو عامل فتنه معرفي کردند. درسته يا نه؟ ها؟ گفتند هارون(ع) گوساله رو ساخته. تحريف کردند کتابشون رو. درسته يا نه؟ مسلمانان چه کردند؟ دقيقاً همين کار رو. خليفه‌ي خدا،اميرالمؤمنين(ع) رو گفتند اين عامل فتنه است، علي(ع) اگر فتنه نکرده بود، شيعه‌اي به وجود نمي‌آمد. مشکل از علي(ع) شروع شده. الآن ناصبي‌ها بغضي که از اميرالمؤمنين(ع) دارند اينه ديگه. مي‌گن: «علي(ع) هم بايد همون موقع ابوبکر و عمر رو قبول مي‌کرد. چرا قبول نکرد؟» بابا «وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ» (اعراف/142). موسي(ع) به هارون(ع) گفت. مگه مي‌شه قبول بکنه؟ 
امامت رو مگه تو تعيين مي‌کني؟ تو چي کاره‌اي که امامت رو تعيين بکني؟ امامت از سوي خداست. جعل از سوي خداست. «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» (بقره/124) من خدا تو را امام قرار دادم. از اين وَليتُ مَليتُ ها اينقدر هست. باز «اِنّي قَدْ وَلَّيْتُ عَلَيْكُم». اين توي تاريخ طبري، جلد 2، صفحه‌ي 574. جالبه حتي بدونيد اين «وَلَيَ» رو بعد‌‌ها اين‌‌ها تا زمان عبدالملک‌بن ‌مروان مثلاً خب؟ خليفه‌هاي اموي مي‌خواستند حکم بنويسن تو حاکم فلان شهري. توش مي‌نوشتن «وَلَيَ». باز از ريشه‌ي وَلَيَ» استفاده کرده. اصلا مونده بود. همين الآن مي‌گي: «فلاني والي فلان منطقه است». 
حالا اين هم بخونم. الامامة و السياسة، جلد 1، صفحه‌ي 25. وقتي که عمر احساس کرد که در آستانه مرگ است به پسرش گفت: نزد عايشه برو. سلام مرا به وي برسان و از وي اجازه بگير تا مرا در خانه‌اش در کنار رسول خدا(ص) و ابوبکر دفن کند. يه سؤال. چرا عمر خواسته که در کنار پيامبر(ص) و ابوبکر دفن بشه؟ مرده که کاري نمي‌کنه که. ها؟ قبر که اثري نداره! اصلا چرا ابوبکر گفت: «من رو کنار پيامبر(ص) دفن کنيد»؟ پيامبر(ص) تموم شد رفت. مرده کاري از دستش برنمياد! پيغمبر(ص) باشه. مرده کاري از دستش برنمياد. وهابي‌ها مي‌گن ديگه. چرا اگه اينجوريه خليفه‌ي اول گفت: «من رو کنار پيامبر(ص) دفن کنيد»؟ بعد خليفه‌ي دوم گفت: «من رو هم اونجا دفن کنيد». چرا؟ مشرک بودند. ها؟ يعني توي اين احاديث 60 تا چيز ديگه هم اثبات مي‌شه. توي اين ماجرايي که من دارم مي‌گم، حالا من دارم راجع به «وَلَيَ» دارم مي‌گم. 
عبدالله ابن عمر درخواست پدرش را با عايشه در ميان گذاشت. عايشه استقبال کرد و گفت: فرزندم سلام مرا به عمر برسان و بگو امت محمد(ص) را بدون چوپان وا‌مگذار.
دقيقه‌ي 55 تا 60 
از اينجا مي‌فهميم که حتي جناب عايشه هم از پيامبر(ص) بيشتر مي‌فهميده! امت محمد(ص) را بدون چوپان وا‌مگذار، بدون رهبر نگذار. ها؟او هم بيشتر مي‌فهميده! اما پيامبر(ص) نفهميد نعوذ بالله! «جانشين تعيين کن، مردم را تنها رها مکن»؛ «لا تدع امة محمد بلا استخلف عليهم»؛ «بدون چوپان رها مکن»؛ «اسْتَخْلَفَ خَلِيفَة»؛ «تعيين کن براشون». من از بروز فتنه بعد از تو مي‌ترسم. که اگه اين کار رو نکني چي مي‌شه؟ فتنه مي‌شه. جناب عايشه مي‌دونسته فتنه مي‌شه، پيامبر نمي‌فهميده؟ نعوذبالله! عبدالله سفارش عايشه را به پدرش منتقل کرد. عمر گفت: چه کسي را دستور مي‌دهي تا جانشين قرار دهم؟ اگر ابو‌عبيده‌جراح زنده بود، او را جانشين قرار مي‌دادم. ها؟ «لو ادرکت اباعبيدة ابن جراح باقيا استخلفته و وليته»؛ «او را خليفه و ولي قرار مي‌دادم». قشنگ کنار خليفه و ولي کنار چي استفاده کردند؟ دقيقا کنار هم. يعني اين دو تا معنيش يکيه. باز همين جوري اسم مي‌بره. دونه دونه مي‌گه. اگرفلاني اگه خالد‌ابن‌وليد بود. «لوليته» او رو باز ولي قرار مي‌دادم. خليفه قرار مي‌دادم. اين هم سريع مي‌گذرم. ديگه. 
الامامه و السياسة، جلد 1، صفحه‌ي 25. باز توي فتح باري شرح صحيح بخاري، جلد 7، صفحه‌ي 68 مال عسقلاني شافعي، انساب الاشراف، جلد 2، صفحه‌ي 259 که مال بلاذريه اين اومده. عبدالملک‌بن مروان توي مروج الذهب، جلد 1، صفحه‌ي 401، باز ولي رو به معني خلافت استفاده کرده، به معني حاکم استفاده کرده. جلد 1، صفحه‌ي 504، کتاب ابوالحسن علي‌بن اسماعيل، او باز هم همين طور استفاده کرده. و تا دلتون بخواد همين جوري هست ديگه من... 
حکم انتساب ابوموسي...البداية و النهاية، جلد 7، صفحه‌ي 82 عمر به مردم بصره نوشت: «من ابوموسي را والي آنجا قرار دادم»؛ «قد وليت عليکم ابا موسي» اينجا هيچ کدوم ولي ايرادي نداره اونجا که برسه مشکل پيدا مي‌کنه! ها؟
ابن جوزي، در تفسير الخواص، 37 تا 39، من خلاصه‌اش رو براتون مي‌خونم. دانشمندان عرب در تفسير کلمه‌ي مولي در فرمايش رسول خدا(ص) که فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ» وجوهي ذکر کردند که يکي از آن‌ها به معناي مالک است و غيره. معناي دهمي آن اولي و برتر است و مقصود از کلمه‌ي مَوْلَاهُ در اين حديث غير از معناي دهم آن که اطاعت محض و مخصوص، يعني همان حمل بر اولي نخواهد بود و معنايش اين مي‌شود که کسي که من اولي و برتر از جان وي به خود او هستم، پس علي(ع) هم اولي و برتر از جان او به خود اوست. من در اين معني و تفسير تنها نيستم، بلکه ابوالفرج اصفهاني نيز در کتابش مرج البحرين اين حديث را از اساتيدش نقل کرده و مي‌گويد: رسول الله(ص) دست علي(ع) را گرفت و فرمود: هرکسي که من ولي و سرپرست او و برتر از جانش به وي هستم، پس علي(ع) سرپرست اوست. از اين تعابير فهميده مي‌شود که همه‌ي معاني کلمه مَوْلَاهُ در نهايت بازگشت به وجه دهم آن دارد که جمله‌ي آيا من بر جان مؤمنان برتر از خودشان نيستم؟ اين نص آشکاري است در اثبات امامت و پذيرفتن اطاعت و پيشوايي. 
مي‌خوام بگم حتي اين ولي رو هم کساني از خود اهل سنت پذيرفتن. منتها اين‌ها ترجيحه. مثلا غزالي که ما تعبيرش رو مي‌خونيم نوشته: «آره حق با علي(ع) بود، اونجا خليفه علي(ع) بود. حقش رو گرفتن، منتها ديگه عمر گرفت». بعد عمر هم نوشته «رضي الله عنه»؛ «خدا راضي باشد ازش». يعني مي‌گفتند: «حالا بالاخره شده ديگه، چي کارش کنيم؟ ما که نمي‌تونيم تغييرش بديم. اون هم حالا يه اشتباهي کرده، بي خيال شو». خب؟ خيلي‌ها‌شون هم پذيرفتن. مثل... مثالش رو هم براتون زدم. باز ديگه باز مطلب هست. من واقعا چون فرصت نيست، من مي‌گذرم. خيلي. يک نفر فقط نگفته محمد طلحه شافعي اذعان کرده، ابراهيم‌ابن‌سيار اذعان کرده در مورد امامت به صورت ويژه، حتي کلمه‌ي امامت رو استفاده کرده و گفته که امامت از سمت... مثلا الملل و النحل، جلد 1، صفحه‌ي 57، مال شهرستاني مي‌گه: امامت محقق نمي‌شود مگر با نص. يعني سخن صريح از طرف خدا يا پيغمبر(ص) و مشخص نمودن به شکل واضح و روشن و به تحقيق، که رسول الله(ص) تصريح کرد بر امامت علي(ع) در موارد گوناگون آن هم به صورت آشکار و واضح که امر بر مردم مشتبه نشود. ولي عمر آن را در روز سقيفه که در آن روز بيعت گرفتن بر خلافت ابوبکر را عهده دار بود انکار کرد. رسما گفتند. فکر نکنيد بگيد اصلا توي اهل سنت هم يک نفر نيستش پذيرفته باشه، نه اينجوري هم نيستش. 

اطلاعات بخش
فایل ویدئو : دانلود - پخش آنلاین ویدئو فایل صوتی : دانلود - پخش آنلاین صوت
تعداد بازدید : 2010 شماره بخش : 4
آیات قرآنی : اعراف (142) بقره (124)
بخش ها

شبهات مربوط به شهادت حضرت زهرا(س)

زمان : 1393/01/13
مکان : تهران

نشانه ها و درمان نفاق

زمان : 1394/01/06
مکان : تهران، حسينيه جواهري

شبهات مربوط به شهادت حضرت زهرا(س)

زمان : 1393/01/11
مکان : تهران

شبهات مربوط به شهادت حضرت زهرا(س)

زمان : 1393/01/12
مکان : تهران